خرید بک لینک

درباره سایت

یا صاحب الزمان ادرکنی

آخرین مطالب

امکانات وب

پس از آفرینش آدم ، خدا گفت به او :

نازنینم ! آدم ! با تو رازی دارم

اندکی پیشتر آی ...

آدم آرام و نجیب آمد پیش

زیر چشمی به خدا مینگریست

محو لبخند غم آلود خدا ، دلش انگار گریست

نازنینم ! آدم ! (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)

یاد من باش که بس تنهایم ...

بغض آدم ترکید ! گونه هایش لرزید! به خدا گفت :

من به اندازه ی گلهای بهشت، نه ! به اندازه ی عرش، نه !

به اندازه ی تنهایی ات ای هستی من ! دوست دارت هستم!

آدم کوله اش را برداشت

خسته و سخت قدم برمیداشت

راهی ظلمت پرشور زمین

طفلکی بنده ی غمگین ، آدم

در میان لحظه ی جانکاه هبوط

زیر لب های خدا باز شنید :

نازنینم ! آدم !

نه به اندازه ی تنهایی من ؛

نه به اندازه ی عرش ؛

نه به اندازه ی گلهای بهشت ؛

که به اندازه ی یک دانه ی گندم تو فقط یادم باش !

نازنینم ! آدم ! نبری از یادم ...

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه 8 اسفند 1392 ساعت 09:31 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نبری از یادم, نویسنده: نوید رستمیان تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 19:44

صفحه بندی